|
ندانم که در نامه سرنوشت مرا کلک هستی چه در سر،نوشت همی پویم و خود ندانم همی چه برسر، مرا دور اختر نوشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 10:44 توسط اسما |
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 13:29 توسط اسما |
چه روزگارغریبی کنار او سپری شد تمام ثانیه هامان به های وهوی سپری شد شبیه مادری امیدوار بودم وعمرم به پای کودک دل این بهانه جوسپری شد دوباره بامن ازامروز مهربان شودای کاش چه روزها که تلف شددرارزوسپری شد برایتان چه بگویم؟ که افتاب جوانی ام به پشت توده ابری سیاه روسپری شد سکوت گاهی ازاین خانه دور میشد... واما چه سود...؟ فرصتمان بابگو مگو سپری شد شبی که منتظر چشمش عاشقانه نشستم بدون اینکه زندیک ستاره سو ،سپری شد مرابه هیچ بهایی کسی نمیخرد ازمن که روزگار جوانی به پای او سپری شد
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 23:4 توسط اسما |
دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد یابخت من طریق مروت فروگذاشت یا او به شاه راه طریقت گذر نکرد دارم امید عاطفتی ازجانب دوست کردم جنایتی وامیدم به عفو اوست دائم که بگذرد ز سر جرم من که او گرچه پریوش است ولیکن فرشته خوست
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 15:27 توسط اسما |
آن که می گرید یک درد وآن که میخندد هزار ویک درد دارد
قلب و چشم مثل شیشه و آینه اند. شیشه وآینه زوذتراز هرچیز غبارزدگی خودرا نشان میدهند.
انجماد قلبهارا ازخشکسالی چشمها میتوان فهمید
چشمی که گریستن نمیتواند زیستن نمیداند!
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 15:15 توسط اسما |
قصه ای نهفته دردل دارم آتشی درسینه دارم خنده ای بنشسته برلب دارم عالمی باگریه دارم اکنون مرغکی دیگرهراسان خسته بربامم نشسته درنگاهش رنگ تردید دارد گویی از دریاگذشته آه... قایقش برگل نشسته درقاب سینه ی من تصویر او نشسته با این که دارمش دوست انگار قاب ازمیان شکسته اما برتو سوگند عشق بی فرجامم گرچه اوزین خانه رفته آه ... خاطرش از دل نرفته گرچه او زین خانه رفته آه ... خاطرش از دل نرفته
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 15:7 توسط اسما |
|
| ||||||